تبليغاتX
منـــم یــک دیـــوانـــه

منـــم یــک دیـــوانـــه

!!!!!!! داره چـــی بــه سرم مــیـاد

 

برس به دادم . . .

دارم آتیش می گیرم . . .

فقط یه بار دیگه   . . .

+نوشته شده در 90/01/16ساعت1:49توسط سعید | |

 

من از تکرار این تاریک وهم انگیز

من از خاموشی لبهای این ایام غم انگیز

از این درد فرو خورده به چشم خسته ی پاییز
پر از شب گریه های خیس این مرد ز غم لبریز
به دنبال سکون در بند این زندان جان آویز
سراسر تشنه ی دیدار اوهامی خیال انگیز 
به دنبال تو می گردم
تو ای پایان این خاموشی غم خیز
مرا قدری جدا کن از تب نامردم پاییز
خموش و خسته از دردم ,دلم از دوریت لبریز ...

+نوشته شده در 89/10/02ساعت22:58توسط سعید | |

 

دیگه از دنیا بریدیم

دلامون خیلی گرفته

تو کجایی که ببینی

همه جا رو غم گرفته

 

+نوشته شده در 89/09/21ساعت2:20توسط سعید | |

مرگ در قلب من است

مرگ در ذهن من است

مرگ هم راز و هم اواز من است

لحظه ای از بدنم دور نمی گردد...

پیش من جفت من است

من همیشه به همه می گفتم:

نکند ترس به دل راه دهید از مردن

و هنوزم به همین معتقدم

زندگی مثل گلیست

که سر قبر عزیزی رویید

و تو ان را چیدی

پس تو هم یک مرگی

یا که چون شعله ی شمع

وسط راه سراشیبی باد

باد هم یک مرگ است

مرگ همچون سنگیست

که رها می گردد

از سر انگشت پسر بچه ی شاد

شیشه ی پنجره ی خانه ی دل میشکند

سنگ هم یک مرگ است و پسر بچه خدا...

من از مرگ نمی ترسیدم

تا زمانی که به من گفت:

بیا تا برویم

من از او ترسیدم

لحظه ای لرزیدم

رو به خود کردم و با خود گفتم:

تو که این گونه قشنگش خواندی

پس چرا ترسیدی؟!

مرگ در پاسخ من چیزی گفت:

لحظه ی تلخ وداع

از دو صد دلبند است

عمر تو شیشه ی ان پنجره ایست

که به دست پسرک می شکند

دل من از سنگ است.

هیچ کس از پس این لحظه نبردست خبر

هر کسی از نظر خویش کند تفسیرش

زندگی پست ترین بازی تکرار زمانست ولی

همه در بازی تکراری ان می لولند

هیچکس خسته از این بازی نیست

پس بیا تا برویم

هیچ کس تا نرود پی نبرد ان جا چیست؟

پس تو هم هیچ مگو

لحظه ای خشکم زد و . . .

رفتنی خواهد رفت

****

انگار با من از همه کس آشناتری                از هر صدای خوب برایم صداتری

از تو اگر که بگذرم از خود گذشته ام      هرگز گمان نمی برم از من تو بگذری

 

+نوشته شده در 89/09/13ساعت1:19توسط سعید | |

 

بر خاک می خوابم نازنین

تختی نیست . آواره شدن , حکایت سختی نیست.

 از پاکی اشکهای خود فهمیدم . لبخند همیشه راز خوشبختی نیست

+نوشته شده در 89/08/29ساعت23:9توسط سعید | |